|
« تقدیم به دوستی که مرا از غزل گرفت و خود اسیر ما ند» و خدا انسان را قا نع نیافرید ودختران و پسرانی که تمام سهم شان را از راه های دنیا قا نع اند به بلوار پارک درختان گلاویز خسته از تکرار اینجا زمین محدب است و آسمان مقعر ودختران و پسرانی که به این زمین و آسمان قا نع + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 13:56 توسط شهلا |
ابرها می خواهند ببارند از دیشب تکه های بزرگ ابرآسمان را پوشانده . هوا گرفته ،نیم گرم وکسل کننده است.مثل بقییه ی روزهای خفه ی این ماه که ابرها وعده ی باران رامی دهند ونمی بارند.ماه هنوز آنقدر بالاست که جاده ی باریک منتهی به زمین های بیرون ده را روشن نگه دارد. ساعتی از سحرگذشته استکه راه می افتیم.جاده به نیمه نرسیده می شود زمین ها رادید. ملاک گفته بود «نمی شود دست روی دست بگذاریم محصول از بین می رود .آسمان هم که خست به خرج می دهد ، چاره ای نیست باید چاه بزنیم» وازهمان روز قرار شد من وردست مغنی باشم واوحالا چند قدم جلوتر ازمن، کناره ی جاده را گرفته وبدون اینکه حرفی بزند چشم اززمین ها برنمی دارد. هوا روشن ترشده است وماه کم نورتر. کم کم راهمان را کج می کنیم طرف زمین ها.می توانم چرخ چاه را ببینم. چشم هایم می سوزند.دلم می خواهد تمام این ابرهارا بگیرم وبچلانم تایک قطره باران هم برایشان باقی نماند آنوقت دیگر مجبور نیستم سحر از خواب بیدار بشوم واین جاده ی لعنتی تکراری راپابه پای این مغنی قدم شمار کنم.صدای خش دار مغنی توی دلم را خالی می کند.« پسر اون کلنک را از تو آلونک بیار » . به طرف آلونک خشتی وسط زمین می روم. آلونک تاریک است وفقط خطی از روشنایی دم صبح از چارچوب خالی وسط دیوار می پاشد تو. کلنک را از گوشه ی دیواربر می دارم. مغنی چرخ چاه را وارسی می کند. پایش را می گذارد لبه ی چاه وپایین می رود. منتظر می مانم تا صدا بزند. کلنگ را توی دلو می گذارم وباصدای مغنی می فرستم پایین. چرخ جیر جیر صدا می دهد. سّرها از پی جفتشان می پرند. زمین ها سکوت سنگینی دارند انگار به چیزی فکر می کنند عمیق ونفس گیر، مثل مغنی وقتی به زمین ها خیره می شود. صدای مغنی سکوت را می شکند. « بکش ، بکش بالا » چرخ رامی چرخانم .ریسمان دورش می پیچدوکوتاه می شود. دلورا ازلبه ی چاه می گیرم وخالی می کنم. خاکش نرم وسرد است. دلورا برمی گردانم پایین .هوای دم کرده روی زمین ها سنگینی می کند. تاظهر خیلی مانده و فقط صدای معنی ست که هر چند دقیقه یک بار تکرار می شود. مغنی بالا می آید ، خودش را از لبه ی چاه بیرون می کشد. به چاه اشاره می کند« کلنگ توی چاه ِ، بلدی که پایین بری ؟ » بهم بر می خورد از نگاه سنگینش بدم می آید از اینکه بی دست وپا فرضم می کند حرصم می گیرد. بعد ازچند روزاین اولین باریست که می خواهم برم ته چاه . لبه چاه می ایستم. تاریک است نمی شود فهمید چقدر عمق دارد. پایم را می گذارم لبه ی دیواره وپشتم را به دیواره رو به رو تکیه می دهم. کم کم پایین می روم. هوای دم کرده چاه روی سینه ام سنگینی می کند. همه اش می ترسم پاییم سر بخورد وبیفتم. پشتم را محکم تر به دیواره می چسبانم. سعی می کنم جا پاهایم را محکم کنم. بالا را نگاه می کنم. همه جا تاریکاست وفقط تکه ای از آسمان از دهانه ی چاه پیداست مثل اینکه کسی با قیچی آسمان را اندازه ی دهانه ی چاه بریده باشد. آهسته پایین می روم . پاییم به دسته ی کلنگ می خورد به نظرم این چاه ازدو چاه قبلی که به کمر خوردند عمیق تر می آید. توی این چند ماه بی بارانی ، مغنی گری را خوب بلد شدم . دست ودلم به کار نمی رود. اگر اینبار هم به کمر بخوریم چه ؟ صدای مغنی از دهانه ی چاه می آید. « هی پسر چکار می کنی هنوز نتونستی یه دلو رو پر کنی » چند کلنگ می زنم و دلو را پر می کنم. صدا می زنم « بکش بالا » این را امری می گویم .دلم می خواهد مغنی هم این را بفهمد. اما او هیچ وقت حرفی نمی زند . مثل تمام روزهای این چند ماهه. اوایل سعی می کردم به بهانه ای سر صحبت را باز کنم از سکوت بدم می آمد. ولی اوهیچ وقت چیزی نمی گفت وفقط نگاه سنگینش را پهن می کرد توی صورتم. حالا خودم هم به سکوت عادت کرده ام وفقط به صدای سّر ها گوش می کنم. صدای مغنی می آید« هی پسر تاتو کلنگ می زنی می رم توآلونک ، ریسمان نازک شده باید عوض بشه چطور نفهمیدی ؟ » وبدون اینکه منتظر جواب باشد می رود.کلنگ را می اندازم وسرم را تکیه می دهم به دیواره چاه. به دهانه نگاه می کنم، ابرها خیال باریدن ندارند. احساس خفگی می کنم. درد می پیچد توی تنم. احساس می کنم دیواره های چاه به هم نزدیک می شوند فشارشان را ردی تنم حس می کنم. دانه های عرق ازروی پیشانی ام راه می گیرند پایین واز نوک بینی ام سر می خورند. مغنی را صدا می زنم، کسی جواب نمی دهد. نفس عمیقی می کشم. کلنگ را برمی دارم .سعی می کنم به چیزی فکر نکنم. تند تند شروع به کلنگ زدن می کنم. به نظرم یک ساعتی از رفتن مغنی می گذرد. کلنگ را محکم به زمین می زنم .ضربه ی کلنگ بر می گردد توی دلم خالی می شود. آهسته تر ضربه می زنم. نکه سنگی از دیواره چاه بیرون می آید. نفس عمیقی می کشم وبا سر آستینم عرق روی پیشانی ام را می گیرم. احساس کرختی می کنم.بدنم بی حس شده است. چیز خنکی روی صورتم می افتد ، به صورتم دست می کشم. بالا را نگاه می کنم. چند قطره آب می افتد روی صورتم. صدای رعدوبرق می پیچد توی چاه. تا جایی که می توانم بلند فریاد می کشم ومغنی را صدا می کنم. کسی جواب نمی دهد. دانه های باران درشت تر می شوند. دلم می خواهد دیواره های چاه را چنگ بزنم وبالا بروم. باران هر لحظه سنگین تر می شود. بوی خاک نم خورده می پیچد توی چاه. خاکه های کناره ی دهانه می ریزد توی چاه. نمی توانم بالارا نگاه کنم. می نشینم کف چاه وسرم را میان زانو هایم می گیرم. دانه های باران که می خورند پشت گردنم مورمورم می شود. نمی توانم فکرم را جمع کنم. .چشم هایم را می بندم.احساس می کنم باران کم تر شده ، نم نم می بارد. کلنگ را بر می دارم ومحکم به زمین می زنم. باران بند آمده است حس می کنم چیزی روی دهانه سایه می اندازد. بالا را نگاه می کنم مغنیست داد می زنم « کجا بودی ؟» مغنی در حالی که ریسمان را عوض می کند می گوید« تو آلونک ریسمان نبود رفتم ده » می خواهم بگوییم « دیدی چه باران تندی بود » که دلو را می فرستد پایین و می گویید « پسر بجنب ، امروز خیلی وقت تلف کردیم» دلو پر را بالا می کشد. مغنی فریاد می کشد « خدا را شکر ، پسر خاک خیسه » می خواهم بگوییم « خاک از نم باران ....» مغنی صدا می زند « بیا بالا » پاهایم را روی دیواره ی چاه به حالت قیچی می گذارم و ریسمان را دور دستم می پیچم بالا می روم. به دهانه که نزدیک می شوم نور چشم هایم را می زند. از لبه ی چاه بیرون می آیم مغنی بدون اینکه به من نگاه کند پایش را می گذارد لبه چاه و پایین می رود. سرم دوران دارد. به زمین ها نگاه می کنم ، خشک ودم کرده . تکه های بزرگ ابر هنوز توی آسمانندانگار اصلا نباریده اند. گلویم خشک شده است نمی توانم آب دهانم را قورت بدهم. صدای مغنی از ته چاه می آید. « بکش بالا » منگم ، بی اختیار چرخ را می چرخانم. دلو را از لبه ی چاه می گیرم پر از گل است. مغنی داد می زند « آب ،به آب رسیدیم» به آسمان نگاه می کنم انگار ابر ها می خواهند ببارند. پایان + نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 3:39 توسط شهلا |
بعد از ظهر یک روز تعطیل بعد از ظهر یک روز تعطیل است . هوا نه سرد است ونه گرم. یک بعد از ظهر معمولی . هوس می کنی قدم بزنی . شهر خلوت است ومغازه ها بسته از ابتدای هر خیابانی که که شروع کنی می رسی به تنها پارک شهر . می نیشینی روی یکی از صندلی های کافی شاپ که روبه درخت ها چیده شده است. صندلی ها خالی اند وکافی شاپ خلوت . پسری با سیسنی زیر بغل روبه رویت می ایستد ، می فهمی باید چیزی سفارش بدهی . روی میز را فوت می کنی و دستهایت را روی میز قلاب می کنی . بستنی ساده ای سفارش می دهی . پسر با بستنی برمی گردد. نگاهت را از درخت ها بالا می کشی . دور تا دور پارک را دور می زنی همه چیز مثل هم است درخت ها و ...... چیزی جز درخت ها نمی بینی شاید فقط درخت ها شبیه هم اند . چه اهمیتی دارد مهم این است که امروز تعطیل است و تو نشسته ای توی کافی شاپو نگاهت را توی درخت ها می چرخانی . احساس سرما می کنی به آسمان نگاه می کنی . آسمان صاف است هوا نه ابری ست نه آفتابی . حس می کنی داری یخ می زنی پاهایت را می مالی انگار شلوارت یخ کرده است. صندلی را کمی عقب می کشی و پاهایت را روی هم می اندازی . به این فکر می کنی که اصلا میز چیز به درد نخوری است. بی حوصله میز را کنار می زنی . نگاهت را از درخت ها می گیری و توی کافی شاپ می چرخانی به این فکر می کنی چرا باید درست وسط کافی شاپ گودالی بخ این بزرگی بکنند .دقیق تر نگاه می کنی با خودت مرور می کنی وقتی وارد کافی شاپ شدی گودالی توی کافی شاپ بود یا نه چیزی یادت نمی آید. به پسر اشاره می کنی پسر ظرف خالی بستنی را می گذارد توی سینی . می پرسی « برای چی این گودال را اینجا کنده اند ؟ » پسر گیج مبهوت نگاهت می کند . با اخم بستنی دیگری سفارش می دهی . خوب نگاه می کنی ، نه درست روبه رویت گودالی کنده شده است .پسر برمی گردد بستنی را می گذارد روی میز و تا به خودت بیایی خودش را به پشت پیشخوان رسانده است . به بستنی نگاه می کنی فکر می کنی که چرا دوباره بستنی سفارش دادهای اصلا به تو چه ربطی دارد که آن گودال برای چه آنجا کنده شده. پول را می گذاری روی میز ، نیم خیز می شوی و صندلی را جابه جا می کنی تا بلند شوی نسیم سردی می زند توی صورتت به گودال نگاه می کنی ، بزرگتر شده است . به اطرافت نگاه می کنی صندلی ها پر شده اند . زن و مردی وارد کافه می شوند . زن میز کنار گودال را نشان می دهد . فکر اینکه آنها گودال را دیده اند آرامت می کند . نفس عمیقی می کشی . به طرف می روند بدون اینکه به گودال ننگاه کنند . رسیده اند لبه ی گودال سنگ ریزه ها می ریزند پایین یک قدم مانده تا بیفتند فریاد می کشی و پلک هایت را محکم روی هم فشار می دهی همه جا تاریک است . هیچ کدام از حس هایت را نمی فهمی . مثل اینکه توی زمین و آسمان معلق باشی ، توی سرت زنگ می زند هر چه می کنی نمی توانی چشم هایت را باز کنی .حس می کنی چیزی روی شانه ات می خورد .به خودت می آیی چشم هایت را باز می کنی همه جا تار است تصاویر عقب و جلو می شوند . پسر بغل دستت ایستاده و مات نگاهت می کند .به اطرافت نگاه می کنی نگاه خیره وکنجکاو اطرافیانت را می توانی روی صورتت حس کنی . چند نفر که روی میز جلویی نشسته اند به عقب بر گشته اند ومثل اینکه منتظر توضیحی باشند زل زدهاند به تو. قبل از اینکه پسر بخواهد چیزی بگوید بلند می شوی قدمی بر می داری قطر گودال بزرگتر می شود. می ترسی می نشینی و بستنی دیگری سفارش می دهی . با خودت فکر می کنی چه طور ممکن است این همه آدم گودالی به این بزرگی را نبینند . لیوان روی میز را بر می داری و آبش را می پاشی روی صورتت. حتما از گرماست چیزی وجود ندارد .روی صندلی جابه جا می شوی گودال بزرگتر می شود مثل اینکه با هرحرکتت گودال بزرگتر می شود. می خواهی بلند شوی لبه ی گودال درست تا پیش پایت جلو آمده. سرک می کشی تا توی گودال را ببینی سیاهی تا اعماق کشیده شده سیلی محکمی به خودت می زنی نه خواب نیستی روی گونه ات می سورد . زن ومرد روی صندلی لبه گودال نشسته اند ولی قیافه هایشان نشان نمی دهد که از گودال بترسند یا حداقل نگران باشند . ظرف بستنی را پرت می کنی توی گودال ظرف بستنی میان سیاهی گودال گم می شود و حتی صدایی نمی شنوی فکر می کنی باید خیلی عمیق باشد. مردی از پشت پیشخوان به طرفت می آید نگاهش به نظر دوستانه نمی آید پایان + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 17:18 توسط شهلا |
آدما وقتی یه نفرند تنهان وقتی دو نفر می شن باز هم تنهان فقط تنهایی شون اندازه یه نفر کم تر می شه . ش از اینجا رو به پنجره روی صندلی که نشسته ام می توانم نیمه ی ابر نگرفته ی ماه را ببیننم . از نرمه بادی که می وزد چین های پرده ی حریری مثل عروس دریایی باز می شودند وآرام جمع می شوند .صندلی ام را نزدیک پنجره می کشم این طور خنکی نسیم را بیشتر حس می کنم وقتی چشم هایم را می بندم و نسیم موهایم را به هم می ریزد . عمیق نفس می کشم دلم می خواهد تمام خنکای نسیم راتوی ریه هایم حبس کنم. بوی صنوبرهای نم زده می پیچد توی ذهنم .چشم هایم را باز می کنم . نور ماه روی قطره های باران روی شیشه براق تر به نظر می رسد مثل برق چشم هایت وقتی انگشت اشاره ام را روی لب هایت می گذارم تو آرام و مطیع سکوت را قبول می کنی . هیچ وقت مثل امشب نتوانستی سکوتی را که می خواستم را بفهمی اما امشب دلم می خواهد حرف بزنی یا نه اصلاً مثل همیشه غر بزنی با جمله های کوتاه و یک نواخت . دلم چای می خواهد تا ده می شمارم تا صدای کر کر دم پایت را بشنوم که با هر قدم بلند تر می شود و بوی چای که هر لحظه بیشتر می شود . چشم هایم گرم شده اند دلم نمی خواهد بخوابم به این تخت لعنتی فکر می کنم که تو را از من گرفته است یا شاید به خاطر اینکه اینطور با موهای به هم ریخته توی بالشی که گود افتاده صورتت گم شده فکر می کنم تو را از من گرفته است . برایم غریبه ای وقتی این طور روی تخت افتاده ای انگار نمی شناسمت . گوش هایم را تیز می کنم تا صدایت را از پشت در بشنوم . صدا های گنگ نا مفهوم با جمله های یکنواخت . شاید لحنی مثل گلایه ، اعتراض یا شاید التماس نمی فهمم چه می گویی . وقتی صدا به در نزدیک می شود انگار که کسی پشت در مدام غر بزند کلافه می شوم پلک هایم تند تند می پرند خودکار توی دستم لق می زند دلم می خواهد در را باز کنم و صدا خفه کنم . نمی خواهم به این فکر کنم که صاحب صدا تو هستی آن هم وقتی که در را باز می کنم و آرام وسبک دم پاییت را روی زمین می کشی و برایم چای می آوری بدون هیچ حرفی . چای را می گذاری روی میز و مثل سایه می روی . در را که پشت سرت می بندی صدا دوباره جان می گیرد انگار که از دور به طرف در بیاید بلند تر و یکنواخت تر می شود .دست هایم را محکم روی گوش هایم فشار می دهم انگار هیچ قدرتی نمی تواند رسایی صدا را کم جان کند محکم تر فشار می دهم بی فایده است . به طرف در می روم دستگیره را که می چرخانم صدا قطع می شود . در را باز می کنم . فضای اتاق به نظرم غریب می آید مثل اینکه اولین باری باشد که می بینم. به طرف آشپزخانه می روم بوی چای مانده روی گاز می زند توی صورتم . بر می گردم . شیر آب را باز می کنی ، سرم را که جلوتر می آورم می بینمت که توی دستشویی مسواک می زنی دهنت پر از کف شده است . نور بالای آیینه که می خورد روی موهایت موج می زند مثل همیشه تمیز و براق است . دلم می خواهد سرم را لای موهایت بگذارم وعمیق نفس بکشم . نگاهم می کنی چشم هایم را از نگاهت می گیرم . به طرف اتاق خواب می روم در را پشت سرم می بندم و به در تکیه می دهم . گوش می خوابانم صدای نمی آید نفس عمیقی می کشم . روی تخت دراز می کشم . شقیقه هایم تیر می کشد . صدا دوباره از پشت در جان می گیرد بلند تر از همیشه .به در نگاه می کنم . سایه ای نزدیک در سیاهی می کند . دستگیره در می چرخد توی پایان + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 17:12 توسط شهلا |
|