تبليغاتX
لاجوردی - بعد از ظهر یک روز تعطیل

لاجوردی

بعد از ظهر یک روز تعطیل

بعد از ظهر یک روز تعطیل است . هوا نه سرد است ونه گرم. یک بعد از ظهر معمولی . هوس می کنی قدم بزنی . شهر خلوت است ومغازه ها بسته از ابتدای هر خیابانی که که شروع کنی می رسی به تنها پارک شهر . می نیشینی روی یکی از صندلی های کافی شاپ که روبه درخت ها چیده شده است. صندلی ها خالی اند وکافی شاپ خلوت . پسری با سیسنی زیر بغل روبه رویت می ایستد ، می فهمی باید چیزی سفارش بدهی . روی میز را فوت می کنی و دستهایت را روی میز قلاب می کنی . بستنی ساده ای سفارش می دهی . پسر با بستنی برمی گردد. نگاهت را از درخت ها بالا می کشی . دور تا دور پارک را دور می زنی همه چیز مثل هم است درخت ها و ...... چیزی جز درخت ها نمی بینی شاید فقط درخت ها شبیه هم اند . چه اهمیتی دارد مهم این است که امروز تعطیل است و تو نشسته ای توی کافی شاپو نگاهت را توی درخت ها می چرخانی . احساس سرما می کنی به آسمان نگاه می کنی . آسمان صاف است هوا نه ابری ست نه آفتابی . حس می کنی داری یخ می زنی پاهایت را می مالی انگار شلوارت یخ کرده است. صندلی را کمی عقب می کشی و پاهایت را روی هم می اندازی . به این فکر می کنی که اصلا میز چیز به درد نخوری است. بی حوصله میز را کنار می زنی . نگاهت را از درخت ها می گیری و توی کافی شاپ می چرخانی به این فکر می کنی چرا باید درست وسط کافی شاپ گودالی بخ این بزرگی بکنند .دقیق تر نگاه می کنی با خودت مرور می کنی وقتی وارد کافی شاپ شدی گودالی توی کافی شاپ بود یا نه چیزی یادت نمی آید. به پسر اشاره می کنی پسر ظرف خالی بستنی را می گذارد توی سینی . می پرسی « برای چی این گودال را اینجا کنده اند ؟ » پسر گیج مبهوت نگاهت می کند . با اخم بستنی دیگری سفارش می دهی . خوب نگاه می کنی ، نه درست روبه رویت گودالی کنده شده است .پسر برمی گردد بستنی را می گذارد روی میز و تا به خودت بیایی خودش را به پشت پیشخوان رسانده است . به بستنی نگاه می کنی فکر می کنی که چرا دوباره بستنی سفارش دادهای اصلا به تو چه ربطی دارد که آن گودال برای چه آنجا کنده شده. پول را می گذاری روی میز ، نیم خیز می شوی و صندلی را جابه جا می کنی تا بلند شوی نسیم سردی می زند توی صورتت به گودال نگاه می کنی ، بزرگتر شده است . به اطرافت نگاه می کنی صندلی ها پر شده اند . زن و مردی وارد کافه می شوند . زن میز کنار گودال را نشان می دهد . فکر اینکه آنها گودال را دیده اند آرامت می کند . نفس عمیقی می کشی . به طرف می روند بدون اینکه به گودال ننگاه کنند . رسیده اند لبه ی گودال سنگ ریزه ها می ریزند پایین یک قدم مانده تا بیفتند فریاد می کشی و پلک هایت را محکم روی هم فشار می دهی همه جا تاریک است . هیچ کدام از حس هایت را نمی فهمی . مثل اینکه توی زمین و آسمان معلق باشی ، توی سرت زنگ می زند هر چه می کنی نمی توانی چشم هایت را باز کنی .حس می کنی چیزی روی شانه ات می خورد .به خودت می آیی چشم هایت را باز می کنی همه جا تار است تصاویر عقب و جلو می شوند . پسر بغل دستت ایستاده و مات نگاهت می کند .به اطرافت نگاه می کنی نگاه خیره وکنجکاو اطرافیانت را می توانی روی صورتت حس کنی . چند نفر که روی میز جلویی نشسته اند به عقب بر گشته اند ومثل اینکه منتظر توضیحی باشند زل زدهاند به تو. قبل از اینکه پسر بخواهد چیزی بگوید بلند می شوی قدمی بر می داری قطر گودال بزرگتر می شود. می ترسی می نشینی و بستنی دیگری سفارش می دهی . با خودت فکر می کنی چه طور ممکن است این همه آدم گودالی به این بزرگی را نبینند . لیوان روی میز را بر می داری و آبش را می پاشی روی صورتت. حتما از گرماست چیزی وجود ندارد .روی صندلی جابه جا می شوی گودال بزرگتر می شود مثل اینکه با هرحرکتت گودال بزرگتر می شود. می خواهی بلند شوی لبه ی گودال درست تا پیش پایت جلو آمده. سرک می کشی تا توی گودال را ببینی سیاهی تا اعماق کشیده شده سیلی محکمی به خودت می زنی نه خواب نیستی روی گونه ات می سورد . زن ومرد روی صندلی لبه گودال نشسته اند ولی قیافه هایشان نشان نمی دهد که از گودال بترسند یا حداقل نگران باشند . ظرف بستنی را پرت می کنی توی گودال ظرف بستنی میان سیاهی گودال گم می شود و حتی صدایی نمی شنوی فکر می کنی باید خیلی عمیق باشد. مردی از پشت پیشخوان به طرفت می آید نگاهش به نظر دوستانه نمی آید . سعی می کنی آرامشت را حفظ کنی .با دستپاچگی پول بستنی را می گذاری روی میز. مرد روبه رویت ایستاده قبل ازاینکه چیزی بگویی پول را بر می دارد وخیره می شود توی چشمهایت وبا دست در ورودی را نشان می دهد. « به سلامت » زن ومرد هر چند دقیقه یک بار نگاهت می کنند و چیزی به هم می گویند انگار سوژه ای برای صحبت پیدا کرده باشند . سنگینی نگاه مرد را می توانی از پشت پیشخوان حس کنی . سعی می کنی فکرت را متمرکز کنی فکر می کنی به اینکه کابوس وحشتناکی دیده ای ، لباس هایت را مرتب می کنی ، نفس عمیقی می کشی به درخت ها نگاه می کنی  . آرامش عجیبی دارند .احساس آرامش می کنی به اینکه اینقدر ترسیده ای خنده ات می گیرد بلند می شوی که بروی همه چیز شبیه هم است و همه جا ساکت . فریاد می کشی صدایت هر لحظه دور تر می شود انگار از جایی پرت می شوی.

پایان

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 17:18 توسط شهلا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

فروردین 1387

بهمن 1386
آذر 1386



پیوندها

شبنم گودرزی ( پیغمبری که ...)
مریم زندی ( سیب سرخ ....)
محسن کریمی ( غزلی تا ....)
غلامرضا بکتاش ( شاعر آفتاب... )
انجمن نویسندگان جوان ملایر
بشیر آزاد پور( کارگردانی به رنگ آسمان )
محمد رضا سبزواری ( بی راهه تا ....)
علیرضا روزبهانی ( لحظه های زیستن .....)
هوشنگ گلشیری
داستان های زاگرس
مریم کرمی ( قاصدکی در .....)
پلار ( شعر بچه های ملایر )
مرتضی احمدوند( 7+1سین)
علی رضایی(تارهااااا)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin